تبليغاتX
تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم .... ز قطره قطره باران اشك نمناكست ....بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن .... قسم به نغمه باران بمان بهانه من


افسانه باران

 
           شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

                     تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

                شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

                 تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

                پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

            كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

          شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

               تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

                     نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

              تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

                          ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

            به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

              براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

                         براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

                    شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

                  تو در صبح اساطيري پگا هم مي  شوي آيا

                       صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

            براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

          پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

                 به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت توسط دختر باران |

 

بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران

كه حيرت نقش بندد در دل هر دانه ي باران

 

هزاران برك ميريزد بخاك سرد پائيزي

بگيسوي درختان مي خورد تا شانه ي باران

 

افق تاريك و باغ افسرده و من بي سبب غمگين

خدا را، جام صبرم پر شد از پيمانه ي باران

 

دل تنگ مرا ماند گرفته آسمان، آري

كه نگشايد، مگر با ريزش در دانه ي باران

 

فروغي نيست جز برقي كه گاهي ميشود پيدا

در آنسوي افق بر پيكر پروانه ي باران

 

دل افسرده ام را گرمي مهر آفريني نيست

كجا آتش بر افروزد كسي در خانه ي باران

 

ز گريه مردم چشمم گرايد رو بخاموشي...

نگيرد روشني فانوس در كاشانه ي باران

 

مرا با بيقرران الفتي باشد ار آن "نوشان"

بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت توسط دختر باران |

 

من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

هر چند معصومی

هرچند گفتم عاشقت هستم

 هرچند تو هم گفتی دوستم داری

و هرچند  حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد

هرچند و هر چند ....اما

اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت

به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم

چه تضمینی است مرا؟

به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟

اه شاید راهزنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد

یا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد

و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهد

من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

من بدان جا سفر نمیکنم

چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند

من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند

 سفر نمیکنم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت توسط دختر باران |

گریه بنالم،کوه و در و دشت از این جدایی

می نالد از درد، در این دمادم فردا کجایی

سفر به خیر،سفر به خیر،مسافر من

گریه نکن،گریه نکن،به خاطر من

باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری،سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا.سینه ی من دشت غم ها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم با تو تنها

باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

"کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت توسط دختر باران |

تخيل آمدن از عدم است به هستی. تخيل آغاز جهان است. آغاز زندگی. آغاز علم. آموختن اسما آموختن تخيل است به انسان. انسان بی تخيل انسان بی کلمه است. ناتوان از خلق و آفرينش. صاحب خيال خداوند است. انسان بدون خيال نمونه زمينی خداوند نمی تواند بود. 
من گوهر تخيل را همين جا می بينم: مرده را جان بخشيدن. تخيل مسيح است. مسيح که مرده را زنده می کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت توسط دختر باران |

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت توسط دختر باران |