بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران كه حيرت نقش بندد در دل هر دانه ي باران هزاران برك ميريزد بخاك سرد پائيزي بگيسوي درختان مي خورد تا شانه ي باران افق تاريك و باغ افسرده و من بي سبب غمگين خدا را، جام صبرم پر شد از پيمانه ي باران دل تنگ مرا ماند گرفته آسمان، آري كه نگشايد، مگر با ريزش در دانه ي باران فروغي نيست جز برقي كه گاهي ميشود پيدا در آنسوي افق بر پيكر پروانه ي باران دل افسرده ام را گرمي مهر آفريني نيست كجا آتش بر افروزد كسي در خانه ي باران ز گريه مردم چشمم گرايد رو بخاموشي نگيرد روشني فانوس در كاشانه ي باران مرا با بيقرران الفتي باشد ار آن "نوشان" بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران