نگاه سردت خالی ست

در جستجوی تکه های دور دیروز
من،
بر آستانه ی کودکی ام می ایستم
و میخوانم
و میطلبم
سایه هایی که در پایان روز میرقصند
و خاکستر جادوگری که دیروز ها از کودکی من کوچ کرد
نگاهم کن
نگاهت دور است
ولی سنگین
نگاهم کن
که نگاه سردت خالی ست ...
و تنهایی مان ، سرد ..
و سردی خلوتمان،
چون طرح دود
که شکاف تقدیر های ویرانی را میماند
که تا مرزهای بودن در سایه ی نگاه تو تکرار میشود
اتفاقی است که رخ میدهد
نگاهیست که میلغزد
سوز سردیست که شب پاییز را آرام میلرزاند
برگهای زرد و نارنجی کوچهی هر روز٬ دور هم میرقصند
طاعون آمدهاست ...
طاعون میخندد .
طاعون که آمد٬
جادوگری کوچ کرد.
سنجابی مرد٬
عفربی گریست.
و آسمانی چرخید.
میدانی؟
خاکسترِ آتش٬ سرد است.
و به نرمیِ باد، راحت دل میسپارد
خیلی سرد
خیلی نرم
و خیلی عاشقانه
...
