تبليغاتX
افسانه باران - چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند

افسانه باران

چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند
 

 من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

هر چند معصومی

هرچند گفتم عاشقت هستم

 هرچند تو هم گفتی دوستم داری

و هرچند  حرفهایت ذره ایی بوی ریا نمیداد

هرچند و هر چند ....اما

اما باز هم نتوانم به سیاهی چشمانت

به ین راه بی انتهای تاریک که مملو از ستاره های سرابیست سفر کنم

چه تضمینی است مرا؟

به من بگو چه تضمینی است مرا که جان من و عشقم اخر سالم به ان نامعلوم برسد؟

اه شاید راهزنی در این راه تمام من که تمام توست را از من بگیرد

یا جادو گری بد در کمین باشد که به سحرش به شک و تردیدم کشد

و دیو غرورت به سراغم اید و ازارم دهد

من از سیاهی چشمانت که ان را انتهایی نیست میترسم

من بدان جا سفر نمیکنم

چشمها هیچ گاه دروغ نمیگویند

من به سیاهی چشمانت که در ان خطر فریاد میزند

 سفر نمیکنم.

 

 

باران |