تبليغاتX
تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم .... ز قطره قطره باران اشك نمناكست ....بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن .... قسم به نغمه باران بمان بهانه من


افسانه باران - افسانه ي باران

 

بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران

كه حيرت نقش بندد در دل هر دانه ي باران

 

هزاران برك ميريزد بخاك سرد پائيزي

بگيسوي درختان مي خورد تا شانه ي باران

 

افق تاريك و باغ افسرده و من بي سبب غمگين

خدا را، جام صبرم پر شد از پيمانه ي باران

 

دل تنگ مرا ماند گرفته آسمان، آري

كه نگشايد، مگر با ريزش در دانه ي باران

 

فروغي نيست جز برقي كه گاهي ميشود پيدا

در آنسوي افق بر پيكر پروانه ي باران

 

دل افسرده ام را گرمي مهر آفريني نيست

كجا آتش بر افروزد كسي در خانه ي باران

 

ز گريه مردم چشمم گرايد رو بخاموشي...

نگيرد روشني فانوس در كاشانه ي باران

 

مرا با بيقرران الفتي باشد ار آن "نوشان"

بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت توسط دختر باران |