افسانه ي باران

بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران
كه حيرت نقش بندد در دل هر دانه ي باران
هزاران برك ميريزد بخاك سرد پائيزي
بگيسوي درختان مي خورد تا شانه ي باران
افق تاريك و باغ افسرده و من بي سبب غمگين
خدا را، جام صبرم پر شد از پيمانه ي باران
دل تنگ مرا ماند گرفته آسمان، آري
كه نگشايد، مگر با ريزش در دانه ي باران
فروغي نيست جز برقي كه گاهي ميشود پيدا
در آنسوي افق بر پيكر پروانه ي باران
دل افسرده ام را گرمي مهر آفريني نيست
كجا آتش بر افروزد كسي در خانه ي باران
ز گريه مردم چشمم گرايد رو بخاموشي...
نگيرد روشني فانوس در كاشانه ي باران
مرا با بيقرران الفتي باشد ار آن "نوشان"
بيا تا بشنويم از ناودان افسانه ي باران

